تبليغاتX
...از شما چه پنهان
 

همیشه از وسط شعرها

سوت­کشان

قطاری رد می­شود

که یا قرار است تو از آن پیاده شوی

و یا مرا به تو برساند

اما این روزها

صور اسرافیل می­نوازد

و لوکوموتیو کور

در پیچ­ها

از ریل خارج می­شود

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 21:31 توسط مصطفی پورنجاتی |

 

آدم موفقی بود. می نوشت؛ جوری كه شما در نوشته هایش، راحت به سفر می رفتید، خرید می كردید، چیزی می خوردید، زیارت می كردید.

مثل خودش می نوشت: آزاد؛ و كاری می كرد صبح كه بیدار می شوید، خانه و خیابان را واضح تر ببینید؛ تقریبا" شبیه كار رفتگرهای شبانه یا ماشین های آب پاش روی آسفالت ها.

سعی می كرد جلوتر راه نرود. همراه باشد؛ ساقدوش. دستتان را نمی گرفت ـ توهین می شود به شما، خودتان پاهای سالم و چشم های بینا دارید.

سگ ها را هم حیوان خدا می دانست؛ اما كمتر سگی در متن هایش پارس می كرد.

با او رفتیم لب دریا. داد زدیم در تنهایی؛ و سبك شدیم.

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 15:26 توسط مصطفی پورنجاتی |