تبليغاتX
...از شما چه پنهان
 

کافی است با کنار دست، شن ها را کنار بزنم؛ آینه پیدا می شود و من می توانم صورت پاک عشق را بار دیگر پیدا کنم.

شن ها گاهی رنگارنگ اند، اما همیشه خشن به نظر می رسند.

من در خلوت، سکوت و تنهایی، آرام آنها را کنار می زنم. شاید سر سفره ی شام باشد در کنار تو، شاید وقت ظرف شستن باشد، و شاید وقتی دقیقه هایی بعد، تو را قرار است ببینم و حالا کت و شلوارم را از جالباسی بر می دارم، و به تو فکر می کنم.

شن های خشن را کنار می زنم.

هیجانِ نخستین پارکی که با هم روی چمن هایش دست کشیدیم، نخستین بوی نمناک و فواره های افشان در بادی که فقط گاهی حواسمان پی آنها می رفت، اینها همه بر می گردد.

می بینی؟ ما از گذشت عمر، چیزی نمی دانیم. ما فقط در همان و همین لحظه ی عشق زندگی می کنیم.

باور کن چیزی نمی تواند مانع شود. نمی گویم حواسمان پرت نمی شود. چرا گاهی. ولی می بینی که صورت ِ بودن با تو، فقط منتظر عبور ابرهاست.

حالا که شن ها را کنار زده ایم، بیا به آینه نگاه کنیم؛ آینه ی رومیزی. ما چقدر به هم می آییم... عشق من!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 20:29 توسط مصطفی پورنجاتی |

 

یك پرسش فلسفی:

اگر چراغ قرمز، همین طور روی عدد ۳ بماند، تكلیف رانندگان چیست؟

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 14:2 توسط مصطفی پورنجاتی |

 

همیشه فواره نمی زند خون

گاهی جاری می شود آرام

به پای درختی می رسد

و شکوفه های نفرت می زند

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 20:32 توسط مصطفی پورنجاتی |

 

جهان تلخ نبود

به ما گمان دیابت بردند

+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 11:12 توسط مصطفی پورنجاتی |