تبليغاتX
...از شما چه پنهان
 

"شعر مُرد"

این خبر را كتابفروشی داد

كه نام كریم رجب زاده را نشنیده بود

و صندلی كافه ای

كه برای تنهایی

هرگز خالی نمی شد

 

بگذار درختان كه هیچ

آدمها عطسه كنند پاییز را

تا روی پیشخان كتابفروشی ها و صندلی كافه ها

یك پنجه نارنجی پلاسیده

كف باز كند

 

رجب زاده خواهد ماند

*

**

آخرین کتاب این شاعر، گزیده‌ای است از همه سال‌های شاعریش با عنوان «اردبیهشت و این همه برف». «اردیبهشت و این همه برف» را نشر «تکا» منتشر کرده .

این هم دو نمونه از شعرش: :«دهان باز کنی/ قلاب‌ها/ به صلا‌به‌ات می‌کشند/ هی‌ ماهی جان!/ دریا را فراموش کن/ روزی/ حسرت همین رودخانه/ به دلت می‌ماند»

*

تمام دارایی دارا/ به مویی بند است/ دل من به تو/ سارا/ از کتاب‌های دبستان بیرون بیا/ تو دیگر بزرگ شده‌ای 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 10:6 توسط مصطفی پورنجاتی |

 

 

به رفتگر گفتم

فردا خورشید

یک دقیقه زودتر

از این جا رد می شود

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 13:5 توسط مصطفی پورنجاتی |

 

شمس به روایت تصویر

یادداشت من درباره ایماژ در «مجموعه اشعار شمس لنگرودی»

امروز در روزنامه «فرهنگ آشتی»

 

شمس لنگرودی، به تعبیری، با تصویر می‌نویسد. این گزاره، وقتی معنادار می‌شود که شعرنویسی را مشتمل بر دو شیوۀ «استفاده از تصویر» و «نوشتن با تصویر» فرض کنیم. در شیوۀ استفاده از تصویر، شاعر در لابه‌لای اجزای کلامش، تصویرهایی می‌نشاند، کلام خود را مخیل می‌کند و در نهایت، زبانی آرایه‌مند و ادبی عرضه می‌کند: اینجا/ کنار همین نرده‌ها و پنجره‌ها/ دراز کشیده بودی/ بی‌رنگ، بی‌صدا/ و از شیشه‌ها/ به آسمان ابری شامگاهی نگاه می‌کردی./ قطرات باران/ چون شبنم صبحگاهان بر پنجره‌ها می‌نشست، شبنم صبحگاهان/ و تو/ خاموش، جادو شده، خیره به ناپیداها لبخند می‌زدی./ عصر بود و رهگذران، کمی‌خمیده‌تر از صبح/ به خانه‌هایشان ‌می‌رفتند/... (ص 427 مجموعه اشعار، از: اشعاری برای تو که هرگز نخواهی شنید). این جمله‌های شعر، از صنایعی چون تشخیص (جان‌بخشی به یک مرده: خیره به ناپیداها لبخند می‌زدی) و تشبیه (قطرات باران چون شبنم صبحگاهان) و نماد (رهگذران خمیده‌تر: غمگین‌تر، شکسته‌تر) برخوردار است. اگرچه، قبول دارید که بیشتر، نگاه حس بر‌انگیز این سطرهاست که برجستگی می‌کند و ارکان کلام، گزارشی و برگرفته از زبان معیار و محاوره است.

اما «نوشتن با تصویر» رفتاری دیگر است؛ اینکه شاعر، به جز کلماتی چون ضمایر و حروف ربط و اضافه، دیگر کلمه‌ای جز تصویر و خیال و آرایه باقی نمی‌گذارد: نه بال‌بال تند ستاره‌ها/ نه زنگ زنجره‌ها/ که می‌شکند/ و در سماع صنوبرها و دست‌‌افشانی تبریزی‌ها/ تکه تکه/ فرو می‌ریزد/ نه چکمه‌های زمستان/ که در حوالی فروردین ریخته است،/ نه سفره‌های زمان/ که برگ و نور و نمک/ تا به ازل بر سطحش پراکنده است/ نه گونه‌های عرق-کردۀ تابستان/ نه نیشکری/ که به خدمت آفتاب/ کمر می‌بندد/ نه پرنده‌ها، نه مستی دریا.../ تنها/ تو تسلایم می‌دهی/ تو و انگشتانت/ که در اندوهم می‌نوازند/ و ترانه‌های شوریدۀ دریا/ در روحم/ موج می‌زند (صص460 و 461 از : نت‌هایی برای بلبل چوبی). در این شعر، کجاست که فارغ از یک ایماژ یا وابسته به یک ایماژ شعری نباشد؟ و نوشتن با تصویر، یعنی ردی از زبان عریان از ادبیات، در شعر نمانَد. در بسیاری از آثار شمس، گرایش به این‌گونه سرودن، بارز است. حتی گاه، آنچه در هنگام خوانش شعر، از برابر دیدگان ما می‌گذرد، چیزی نیست جز فیلم‌هایی کوتاه و رنگی، که خواننده را در فضایی سمبلیک یا رمانتیک یا سوررئال، حیران نگه می‌دارد. هر چند به‌ویژه در کتاب‌های اخیر شمس، به شکل ارادی و آگاهانه، گریز از این شیوه به شیوۀ اول (زبانی ادبی ـ معیارگونه) اتفاق افتاده است.

برای درنگ بر شعر شمس لنگرودی شاعر تصویر و رنگ، گویا فقط باید تصاویر او را بررسي كرد. در این نوشتار، بر مبنای مجموعه اشعار او ـ که انتشارات نگاه، به‌تازگی منتشر کرده ـ از دو منظر به ایماژهای شاعر نگاه می‌کنم: 1.تصاویر نوآفرید؛ 2. تصاویر پراکنده و اجمالی. (ارجاع‌ها، به صفحات مجموعه اشعار شمس لنگرودی است، که گاهی همراه نام دفتر شعر آمده است.)

1. تصاویر نوآفرید

«تصاویر نوآفرید» یا ابداعی، خلاقیت‌های بی‌پیشینۀ شاعر در حوزۀ ایماژ است؛ مثلا «در آخرین دفتر شعر شمس (ملاح خیابان‌ها)، او به تن رستم، پهلوان و اسطورۀ بزرگ و نامی، جلیقۀ خدمتکاران می‌پوشاند که باعث خنداندن مشتریان جدید می‌شود. یا در دفتر «پنجاه و سه ترانۀ عاشقانه»، او معشوق را به چاقویی تشبیه می‌کند که روز او را دو قسمت می‌کند. تعابیری مثل دریاچه‌های نخین(ص308) یا امیدهای چرم‌شده (ص359) نیز از این دست است، که به نظر من، در موارد بسیاری، شعر را به کمیک استریپ و یا پویانمایی(انیمیشن) نزدیک می‌کند.

این تصاویر، با «تصاویر بازآفرید» یا تلفیقی، همان تصاویر دست‌ساز شاعران گذشته که با برخی دست‌کاری‌ها و پرداخت‌های تازه، در شعر می‌نشیند، البته مرزهایی دارد. تصاویر نوآفرید، در وادی ثبت اختراع مطرح می‌شود، و در کارنامۀ هر شاعر، مرتبه و قیمت خاص خود را دارد. اما گمان نمی‌کنم بازآفرینی خلّاقانۀ تصاویر شاعران پیشین، کار کمی ‌باشد؛ به ویژه اگر شاعر موفق شده باشد با حسن تعلیل‌ها، تناقض‌ها و طنزها و استدلال‌های شگفتی‌ساز و تازه‌اش، چنان رنگ و بوی نشاط و تازگی به تصاویر مُردۀ گذشتگان بزند که حتی گاه تلفیقی بودن آن جز با درنگ و دانش بسیار به نظر نیاید: زمین زنده، بر صندلی چرخدار، زمان را می‌پیماید(ص168). در این تصویر، به زمین، جان بخشیده شده ـ که کاری تکراری است ـ اما این موجود زنده، اکنون معلول است و بر ویلچری تکیه زده؛ نگاهی که
تازگی دارد.

سکوت تو/ چاقویی زنگ‌خورده است/ که به اره کردن ریشه‌های کهنۀ من می‌گماری (ص777). شاید با دیدن «چاقوی زنگ‌خورده» تداعی کنیم که این سکوت، باعث کشتن راوی می‌شود. اما پایانی غیرمنتظره در پیش است؛ اینکه این چاقوی قدیمی، ریشه‌های کهنه، شاید گذشته‌ها و سنّت‌ها و هویت پیشین راوی را می‌بُرد. این قرائت تازه از ایماژی مستعمل، هنر شاعری است.

تفکیک قطعی تصاویر نوآفرید از تصاویر بازآفرید در شعر، ساده نیست. دست کم، تسلط و احاطه بر شعر شاعران ایران و جهان لازم دارد. این قلم مدعی احاطه بر تمامی‌ تصاویر شاعران پیشین نیست، اما به صورت بختانه (رندوم) و با تکیه بر ذهنیت و مطالعۀ محدود خود، در شعر شمس، تصاویری تازه و ابتکاری یافته، که گاهی نوآفرید است و گاهی بازآفرید.

گفتنی است تکنیک‌های شاعر در ساخت این تصاویر(نوآفرید یا بازآفرید)، البته متنوع است: انواع تشبیه و استعاره، انواع طنز، و جریان آزاد خیال. شماری از این تصویرهای تازه، بر اساس تکنیک‌های ساخت یا ماهیت آنها، از این
قرار است:

انواع تشبیه (simile)
و استعاره (metaphor)

نابینای تو‌ام... فقط به خط بریل می‌توانم که تو را بخوانم‌(ص814)؛ باروت تو‌ام، در دهان تفنگم بگذار و پرنده‌های پرستارت را صید کن (ص760)؛ عشق تو از نامم می‌تراود، مثل شیرۀ تک درختی مجروح در حیاط زیارتگاهی(ص754)؛ قلبت... شبیه زورق توقیف‌شده‌ای در بندرگاهی ناشناس است(ص654)؛ ناظم! ماده‌فیل گرسنه‌ای که ناهارت را به بچه‌پرستوها قرض داده‌ای(ص799)؛ کاشف سرگردان را به قارۀ بی‌پایانش رساندی(ص637)؛ چه طعم خوشی دارد مرگ، ران سرخ‌شده در دهانت(ص687)؛ نومیدی و خستگی چون کرم‌های تیره از روزنه‌های پوستشان سر کشید(ص403)؛ سکوت خمیدۀ خانه‌هایی که به زندان‌ها پشت کرده‌اند(ص346)؛ حلزون رنگینِ صفی می‌لغزد(ص306)؛ بر چنگک زندگی، عمر می‌گذرانیم(ص302)؛ از لبان ترکیدۀ عشق، ریگ تیرۀ آهی بر می‌دارد(ص162)؛ آوازی مقوایی(ص62)؛ [از نام کتاب‌های شاعر:] در مهتابی دنیا، قصیدۀ لبخند چاک‌چاک،
نت‌هایی برای بلبل چوبی.

پاره‌ای از این استعارات و تشبیهات، نوعی
بازی با اجزای طبیعت بی‌جان و جاندار و ماوراء‌طبیعت است:

دریا، دلشورۀ زمین است، سبدی آب نور(ص826)؛ صدای تو(= دریا)... ، پاسبانی [است] که سرانگشت رود را ‌می‌گیرد به دست صدف می‌سپارد(ص828)؛ ترمه‌دوزی آب بر شن‌ها(ص828)؛ کنار تو(=دریا)، ماه خیس خورده، نه آب می‌رود، نه چروک می‌شود(ص830)؛ ابر، زخم‌بند آسمان سوراخ‌شده از تنفس طیاره‌هاست(ص746)؛ موش «همستر» است جهان(ص738)؛ اگر اندکی پائین‌تر بود آسمان... می‌بریدم و پیش‌بند پرنده‌هایش می‌کردم(ص791)؛ کف دریا پنیر است، بگذار برای تو قاچش کنم(ص751)؛ بریده ناخن آسمان در دفتر شاعران (ص457).

جان‌بخشی (animation)

این جان‌بخشی(تشخیص) ممکن است شامل تصور اشیا، به موجوداتی جاندار و با شعور و یا بی‌شعور(انسان و حیوان) باشد:

جلیقۀ آسمان(ص547)؛ پاره‌های قلب زمان را لابه‌لای پتو پنهان می‌کنیم (ص349)؛ پچ-پچ بشقاب و کارد و آهِ نان بریده(ص359)؛ [زندگی]، ماه ترک‌خورده‌ای [است] که اردک‌وار می‌گریزد و از یاد برده است که همچون بانویی جدی قدم بردارد (ص350)؛ بگذار نت‌های جهان، گرداگردت، دو زانو بنشینند (ص272)؛ سرفۀ ملاحان مرده، نهنگان شعله‌ور(ص257)؛ گرسنگی چون پلنگی زبانم را می‌چرد(ص189).

انواع طنز (irony)

شمس گاهی با استفاده از طنز در ساختار شعری خود، ایماژهایی بازآفرید می‌نویسد. طنز یا شبیه آن در ادب غیرفارسی، آیرنی (irony)، طیفی از قالب‌شکنی‌ها و غافلگیری‌ها را در خدمت خلق و آفرینش قرار می‌دهد و قابلیت برداشت‌های متعدد به کلام می‌بخشد؛ شاید گونه‌ای غلیظ ‌شده از به تعویق افتادن معنا که در آرای زبانی ژاک دریدا طرح می‌شد، و یا وصفی از جنس آرایۀ ایهام(چند‌پهلویی) که از رازهای هنر حافظ بود.

این دسته از تصاویر شعر شمس، گاهی مایه گرفته از باورها و عناصر مذهبی، تاریخی، اسطوره‌ای و در واقع، تلمیحی است:

پروردگارا!...پیامبران شما کتاب‌هایشان را خمیر کرده‌اند و بر سر بازار، کاغذ می‌فروشند(ص726)؛ پروردگارا! گریه کن...تا نزد فرشتگانت برگردی، فرشتگانی مغموم با مشتی جن و پری که پیر شده‌اند و روی کفل راه می‌روند(ص727)؛ گوسالۀ سامری، موسی را خشک کرده، در دفتر کارش به تماشا می‌گذارد(ص723)؛ انگشت‌های تو، ده فرمان موسی(ص626)؛ از سر اشتباهی، آتش را به نطفه‌های فرشته‌ای آمیختی و مرا آفریدی(ص649)؛ فرشتگان سراسیمه در لباس‌های اداری، آسمان‌ها را آکندند(ص412)، عصای موسی در دستان چارلی چاپلین(ص711)؛ پیامبری معزولم(ص 735)؛ از صدای تو(= دریا)...یونس می‌هراسد که سینۀ ماهی‌ها را دفینۀ قاچاق کرده است(ص828).

و گاهی مشتمل بر طنز اجتماعی و فرهنگی است:

[زندگی] عطاری بیکار [است] که برابر دکانش در آفتاب زمستانی خیره می‌شود و عطسه می‌کند(ص350)؛ این مرد با دهانش قفس می‌بافد(ص161)؛ رستم در جلیقۀ خدمتکاران، مشتریان جدید را می‌خنداند(ص 813)؛ معتاد است ماه(ص 812)؛ ای که ... شعرم را برای نگهبانانت سرخ می‌کنی(ص784)؛ تقدیر من، سگ استخوان در گلویی است که صدای شکار را می‌شناسد و در گوشۀ ایوانم چرت می زند(ص784)؛ امید، کلاهِ کِشی در سرماست(ص785)؛ کف دریا پنیر است، بگذار برای تو قاچش کنم(ص751)؛ زیبایی تو عقابی است که مرا به لجن ‌می‌کشد(ص66).

گاهی نیز با متناقض‌نمایی (paradox) این تصاویر طنزی، ایجاد می‌شود: خندۀ مردم چون زخمی‌گشاده در نُک چاقویی، آسمان‌ها را ترکانده بود(ص340)؛ دریا، جرقۀ آب‌های ازل(ص455)؛ [از اسامی‌کتاب‌های شاعر:] باغبان جهنم، ملاح خیابان‌ها.

جریان آزاد خیال (surrealism)

این ایماژهای نو، انگار گاهی منطق‌گریز می‌شود و جنبۀ نابه‌خود یا ناهشیار و خواب‌گونه و سوررئالیستی می‌گیرد، و فرآیند ساخت آنها، چندان تفسیرشدنی نیست:

زنبور کف‌آلودی در حباب هوا(ص189)؛ دوغاب زمان(ص347)؛ رودخانه‌هایی سرشار زنبوران جنون‌زده [در رگ‌هایم روان است](ص688)؛ شامگاه ورق‌شده (ص473)؛ ژنده‌پاره‌های سکوت را چرخ کن(ص473)؛ زیتون پریشانی که بر آب زنگاری زیر و زبر می‌شود، چشمدانۀ ما نیست؟ (ص385)؛ بخار زمان‌های مرده، در گور آهک سالیان (ص347)؛ ارواح سبز در چشمه‌های خاموش، ماران مرگ را تن می‌شویند(ص168)؛ ساعت، شهامت طنز است(ص55)؛ ماه ترک‌خورده در سطل پنبۀ خون(ص364).

2. تصاویر پراکنده و اجمالی

سبک هندی، که یکی از طرزهای شعر فارسی پیشانیمایی است، سرودن با تصویرهای شگفت‌آور و با خیال‌پردازی‌های رنگارنگ است، حتی به قیمت دیریاب یا فهم‌ناپذیر
شدن کلام.

با مطالعۀ بینامتنی، به وجود شباهت‌های روشنی میان این شیوه و سبک شعرهای شمس لنگرودی پی می‌بریم. شمس، با انتشار کتاب «گردباد شور جنون» که تحقیقی دربارۀ سبک هندی است، مشغولیت ذهنی و شاید تعلق خاطر خود را به این شیوه نشان داده است.

در سبک هندی، واحد پردازش شعر، «مصراع» است، نه حتی بیت؛ بدین معنا که مثلا برای فهم غزلی در این سبک، چندان لازم نیست به کل تصاویر راه یابیم؛ زیرا استقلال معنایی و فرمی، از آنِ واحدهای کوچک‌تری است. این شکسته‌بودن ساختار شعر در کنار افقی بودن محور آن، ـ که از لوازم شعر پیشانیمایی و غیر روایتی است ـ مجموعه‌ای از خیال‌های رنگی را به وجود می‌آورد، که جزئی و اجمالی‌اند. این جزئی بودن، به چه معناست؟ اگر شاعر، دریا را وصف کند و در این توصیف، احوال
موج‌ها، رنگ آب، شن‌های ساحل، مرغان دریایی، گوش‌ماهی‌ها و طفلانی که دور و بر قایق‌های ساحلی بازی می‌کنند، همه را بیان کند، با تصویری تفصیلی و یگانه رو به روئیم. اما اگر در روایتی دیگر، با دریا، ماه، خورشید، آسمان و انسانی تنها رو‌به‌رو باشیم ـ که هر کدام، وصف ویژۀ خود را، بی‌همبستگی انداموار داشته باشند ـ ،
با تصاویری اجمالی و پُر شمار مواجهیم.

در شعر شمس لنگرودی، از هر دو نوع تصویر هست، اما آنچه پُر بسامد و سبک‌ساز است، گرایش به تصاویر جزئی، اجمالی و پُر شمار است. البته شمس، شعر سپید ‌می‌سراید، نه غزل سبک هندی؛ پس این تصاویر پُرشمارِ اجمالی، در بسیاری موارد، در خدمت ساختار داستانی اثر تعبیه شده‌اند، و در واقع، بیان امری واحد، در قاب‌های متعدد محسوب می‌شوند:

اگر گنجشکی تازه‌بالی/ در شعر کوچک من لانه کن/ اگر آفتابی تازه‌زادی و راه را نمی‌شناسی/ در آسمان خانۀ من پرسه زن/ اگر توفانی و دریاهایت کوچکند/ در بستر من شعله‌ور شو/ ای بادپا که دسته‌کلید دریاها در دست توست/ صندوق قدیمی‌را باز کن/ و نقشۀ ملاحان گمشده را به من ده/ ببین چگونه مرواریدها تکثیر می‌شوند/ بر آتش مژگان من (ص619، از: پنجاه و سه ترانۀ عاشقانه).

می‌بینید که در یک شعر، معشوق راوی، «گنجشک تازه‌بال»، «آفتاب تاز‌ه‌زاد»، «توفان» و «بادپا»، همۀ اینها دانسته شده است. فرض کنید هر کدام از این تشبیه‌ها، دستمایۀ نوشتن یک شعر، البته با تصاویر جزئی و مفصّل می‌شد.

اما از شعرهای تفصیلی شمس، این نمونه است در باب گزارش زندگی یک ماهی: دم می‌جنباند/ دعا می‌خواند/ و صدایی از او شنیده نمی‌شود/ راضی است ماهی/ چه در آب اقیانوس/ چه در کنار ساطور/ راضی است/ در خانۀ شیشه‌ای/ و برای پنهان شدن جایی ندارد (ص728، از:
باغبان جهنم).

یا این یکی که در باب احوال پرنده‌ای(نمادین؟) است: همچون پرنده‌ای گرسنه فرود آمدی/ پر و بالی به دریا سائیدی/ اوج گرفتی و /دیگر بارت ندیدیم./ گویا کنار ستارگان، شاد و نفس‌زنان نشستی/ در منقارت نگریستی/ قزل‌آلایی ندیدی./ ناگاه/ همه چیزی را به حیرت و وحشت دریافتی:/ تو بدان درخشش بی‌ثمر در آمده بودی/ بدان سوی زمان/ آنجا که تمام جهان به حباب و خاطره‌ای بدل می‌شود/ مگر چشمانت/که به درۀ بی‌امان خلأ / در زیر قدم‌هایت بنگری (ص437، از: اشعاری برای تو که هرگز نخواهی شنید).

باید گفت آنجا که شمس، اجازه می‌دهد تصاویر پراکنده و پُرشمار، بی‌ملاحظه و آزاد بر کاغذ بنشینند، در مجموع، ایماژهایی اعجاب‌آور و گاه بی‌سابقه آفریده می‌شود؛ ایماژهایی «مادر» که انگار شاعرانی را به نوشتن و سرودن در وادی‌هایی جدید بر می‌انگیزد. این اختراع‌ها، مدیون رهایی نیروهای خیال از هر گونه دلواپسی پیشینی و پسینی است. اما باید دید یکپارچگی اثر، آسان‌خوانی متن و احساس حضور در روایتی معین، در برخورد با این شیوه سرودن، در فضای شعر مخاطب‌گریز امروز، چه ابعادی پیدا می‌کند

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 13:2 توسط مصطفی پورنجاتی |

 

روی دست­هایت نقاشی می­کنم

و روی پاهایت

از روی پاهایت

خیالی برای فردایم کنار می­گذارم

روی کلمه­هایم

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 17:50 توسط مصطفی پورنجاتی |

 

لطفا" به گیرنده ها دست نزنید

درباره شعرهای گروس عبدالملکیان، با نگاهی به کتاب «سطرها در تاریکی جا عوض می‌کنند»


 مصطفی پورنجاتی

منبع: روزنامه فرهنگ آشتی، ۹/ ۱۱/ ۸۷

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 14:50 توسط مصطفی پورنجاتی |