هیچکس تو را
نه شناخت
و نه فهمید
حداکثر
موفق شدند
با تو یک چای گرم بنوشند
در تپهای برفی
*
(به نظر شما این شعر خطاب به چه کسی است؟)
امروز صبح
پشت در ِ ورودی
توی کفشهایم
چند قاصدک بود
جای شکرش باقی است که
تار عنکبوت نبسته بود
در میدانهای شلوغ
در طرحهای بُهتآور
و تنههایی به قدمت هزاره
میگشتم شاید به یافتن تو
اشتباه میکردم.
وقت آمدنت شد
باریدی
نیستی
و جایی که گوشهای تو نشنود
دیوار، از مرمر هم که نباشد
صدایم را بیوقفه
به من برمیگرداند