تبليغاتX
...از شما چه پنهان
 

 

اسامی راه­یافتگان به مرحلۀ نهایی جشن شعر بلاگفا

 

 

ایرج رشوند

سجاد سهیلی

روح الله تمسکانی

عارفه دهقانی

ابوذر کریمی

علی اصغر پاشایی

علی ایران­نژاد

علی رشوند

امیر رضا رسولی جامع

فروغ داوودی

مجتبی زرین کلاه

مهدیه جوادی

آرزو غفوری

حمید خصلتی

محمد توحیدی چافی

محمد فرخ طلب

محسن برزگر

صدیقه حسینی

سعید صحرایی

فواد ذکایی

رضا طاهری

الهام عبادتی

رضا عرفانی

شهرزاد ارحمی پور

رامین ۱۶۴۸

ر.ت. ارغوان

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 20:43 توسط مصطفی پورنجاتی |

 

عیبی ندارد. بگذار مرده­پرست باشیم. وقتی که آن مرده، اَبَرمرد است و پست نیست، بگذار مرده­پرست باشیم:

 

«باران، بوی دیوارهای کاهگلی را بیدار کرده است» *

 

نادر ابراهیمی، از این به بعد، بیش از گذشته­ها، بیش از سفرهای دور و دراز هامی و کامی

«هست» .

اکنون، نادر «آتش» جاودانه­ای برافروخته که «دود» ندارد

و «هلیا» ، بار دیگر ، مردی را دوست می­دارد که در «یک عاشقانۀ آرام» بیدار، همچنان سرگرم بازی با کودکان یک مهد است.

 

                                                       روانش شادمانه­تر و کلامش ماندگارتر

 

 

*سطری از «بار دیگر شهری که دوست می­داشتم» اثر نادر ابراهیمی. آنچه در گیومه است نیز، اشاراتی به نوشته­های اوست

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 14:52 توسط مصطفی پورنجاتی |

 

دوستت دارم دفتر مشق من!

دوستت دارم مداد اتود!

دوستت دارم زنی كه دفتر مشق و سر انگشت و مدادم را

                                                آشتی داده­ای.

 

سنگم

آرام آرام می­نویسم و خود را می­تراشم

تا به شكل مجسمه­ای در آیم

كه تو بودایش كرده­ای.

 

از دهان من اگر حرفی نیست

كوتاهی از من است

نمی­دانم چگونه از تو سخن بگویم

با دهانی از سنگ.

 

 * محمد شمس لنگرودی، از كتاب «ملاح خیابان­ها»، نشر آهنگ دیگر، 1386

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 9:48 توسط مصطفی پورنجاتی |

 

پدرم مُرد

و میراث او لبخند بود

حالا ما خیلی هنر کنیم

چند هجا به خوردش می­دهیم

و به اسم شعر

یادداشت می­کنیم

 

*

 

(پی نوشت: فردا دومین سالگرد اوست . او ادامه دارد در من .)

 

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 16:50 توسط مصطفی پورنجاتی |

 

هر چه می­گذرد

 

عقربه­های ساعت مچی­ام

 

                   ـ ساعت انتظار ـ

 

مهم­تر می­شود

 

و تصویر رُزی که آمادۀ آمدن توست

 

در من بزرگ­تر.

 

نگرانم.

 

می­ترسم سر قرار

 

به جای من

 

گلبرگ­های عظیم یک رُز سفید بیاید

 

و دست تو را بگیرد.

 

 

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 22:14 توسط مصطفی پورنجاتی |