تبليغاتX
...از شما چه پنهان

 

چه كسی می‌داند

 

كه پرندگان خیال

 

از آینۀ شفاف و رخشان توست

 

كه پَر می‌گیرد و نرم

 

روی مه سادۀ دفتر من

 

شاه‌كار عبور می‌كشد

 

كسی چه می داند؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 8:0 توسط مصطفی پورنجاتی |

 

به سوی گفتمان ادبی فیض

 

وقتی پس زمینۀ سخنران نشست یا همایش، تصویر یک محراب فیروزه ای رنگ باشد، شاید بینندگان گمان کنند که با یک خطابۀ مذهبی و اخلاقی رو به رویند. در نگاه اول به دکور «دومین حلقۀ ادبی فیض» این گونه به نظر می رسید. اما چند دقیقه صبوری کافی بود که    کلمه ها و ترکیب هایی در فضای نشست بپیچد حاکی از دغدغه های جدّی و باور اصیل و بنیادی به موضوعی که انگار برای بعضی ها به اندازۀ ساعتی تخمه شکستن یا تماشای مسابقۀ فوتبال هم قدر و ارج و قرب ندارد: ادبیات.

حلقۀ ادبی فیض، گام دوم را با کامیابی و موفقیت برداشت و در بعد از ظهر روزی پاییزی ، موضوع همّت خود را از بخش های زیربنایی تر ، پی گرفت:« ادبیات چیست؟» . این که تصور و تعریف ادبیات ، از بُعد نظری و کاربردی چیست؟ بار دیگر، استاد احمد شهدادی، سخنران حلقه بود و از زاویۀ لوازم و آثار، به مقولۀ ادبیات نگریست. کلام استاد، ناظر به نیروی خیال در انسان شد که وجه اصلی مکتوبات ِ ادیبانۀ بشری است. او، ادبیات را یک آینه خواند ؛    آینه ای به گستردگی ِ بی کرانه که نزد ما زمینیان ، شکسته شده و هر تکه از آن ، پاره ای از تمامی ِ حقیقت ِ بی نهایت را باز می تابد. شهدادی، از گسترش من ِ انسانی ، در پرتو زیستن با ادب و هنر گفت و این که چگونه در زندگی روزمره، ادبیات به کارمان می آید.

مثل سخنرانی قبلی، از بخش های چشم گیر و پُر جاذبۀ سخنان او ، یادکرد از نام رمان ها و دیوان ها بود؛ آثار برتر ادبی در زمانۀ ما.از شازده کوچولو ، اثر اگزوپری (که برگزیدۀ قرن بیستم شده) تا چرا باید کلاسیک ها را خواند؟ ، اثر کالوینو؛ از حافظ و مولوی تا نویسندگان آمریکای لاتین و آفریقا.

دعوت او به خواندن، تاثیرگذار بود، آن قدر که بار دیگر همسرم را ترغیب کرد که کاست ِ شازده کوچولو ، با صدای احمد شاملو را بشنویم.

حلقۀ ادبی فیض ، مبتکرانه ، برنامۀ انتخاب ِ فی المجلس ِ شعر داشت . این که پس از قرائت هفت شعر کلاسیک توسط چهار خانم و سه آقا ، حاضران ، نظر و ارزیابی خود را روی برگه های نظر سنجی نوشتند و آنگاه در پایان نشست، شاعر جوانی به نام آقای موسوی را برگزیدند . حلقه ، به موسوی یک ربع سکه اهدا کرد.

در بخش قصه خوانی هم، محمد رضا جوان یک داستان کوتاه خواند.

*

گاهی آرزو می کنم که دست کم، مثل اقبالی که مردمان قم به هیئت ها و جلسه های آیینی دارند ، حلقه ها و انجمن ها و محفل هایی را به عشق ادبیات ، بسازند و رونق دهند.

ادبیات ، همه چیز است: زندگی ، خدا، انسان ، مرگ و دوست داشتن.

منتظر برنامۀ سوم باشید... .  

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 22:29 توسط مصطفی پورنجاتی |

 

شاملو مُرد و ما زنده ایم.

حتما" اشتباهی شده

جای فعل ها عوض نشده؟

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 9:11 توسط مصطفی پورنجاتی |

برای دست هایت

 

ترانه ای می سازم

 

واژه ها را بر می دارم

 

دست هایت را می گذارم

 

باز هم نشد

 

دست هایت را می گشایم

 

و شعر را می خوانم

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 20:20 توسط مصطفی پورنجاتی |

بعضی وقت ها هوس می کنم که طوفان به پا کنم و روی سطح آب دریاها ، غبار راه بیندازم ، بخار کنم ، به هم بزنم ، گرداب درست کنم و تا سقف بی سقف ِ آسمان ، تا انتهای آبی ، آب بپاشم

از همه ی درخت های تبریزی ، چنارها و بیدها بالا بروم و بالا بروم. کمی بنشینم ، فریاد بکشم و قهقهه بزنم. روی ِ دل ِ گندمزارها برقصم ، بخوانم ، بخندانم و بدوم.

برسم به ته یک دشت و به افق ِ بی رنگ یک عصر.

و پرواز کنم تا درخت طوبای بهشت و تا شاخه های درخت سدر . روی صورت همه ی گل ها دست بکشم ، بو کنم و گاهی هم بچینم . برایت گل جمع کنم . به علفک ها هم چشمک بزنم و به ساقه ها دست بدهم .

حسی از طوفانم من ، تا به چراغ های سو سو زنان ستاره ها وَر بروم . شلوغ کنم و رد شوم.

آرامم کن!

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 19:43 توسط مصطفی پورنجاتی |