با عذر خواهی از همه ی دوستانم برای تاخیری که این هفته ها داشتم. نقل و انتقالات وسائل زندگی تازه،بیشتر وقت را گرفته بود.حالا دوباره با شعر و نوشته های تازه و دیدارهای دیگر با شما آمده ام.
لحظه ام تَرَک می خورَد
و تو
دستپاچه و سرخ
بیرون می زنی
انگار همیشه بر پیشانی شکوه لرزه ها
یک صاعقه نوشته اند
که کژمژ
بر دیو سیاه بیفتد
یا ایوان مدائنی را
تَرَک بیندازد.
چقدر بانک اعتبارهایم
غُلُو می کرد در نبودن تو
و از کُرنش بی هنگام
تن می زد.
*
اینک نوازش مرتع!
با گوسفندان فروتن!
اما می دانی! به نظرم باید بعضی مقدمه ها برای خوردن پاره ای طعم ها آماده شده باشد، مثل بودن ِ واژه ی تو در متن ِ بی آب و رنگ زندگی من.
کسی چه می دانست جز «او» که این کلمه ی قشنگ و پُرمعنا، اگر بیاید و در ابتدا و میانه و پایان بی فرجام ِ دفتر بودنمان بنشیند، چه خواندنی و حتی دیدنی می شود این جمله ها، این رمان که به قلم ِ پیوند جاودانی ما طراحی می شود.
این واژه که تو باشی!
ترجیع بندی برای امکان شعله شدن. رقص راستی و صداقت در سرسرای سکوت و نیستی.عرض اندام آدم بودن، انسانیت و نیکی در خانه ی تنهایی.
پس شکرگزار تواَم و خدا، باز!
به نام قول و غزل
قیصر امین پور ، شاعر مردمی و دوست داشتنی ، از میان برگ های پاییزی ، رخت به سوی آسمان کشید.
گفته بود که " دستور زبان عشق " آخرین دفتر شعرش نخواهد بود ، و کسی چه می دانست که او ، این بار از صنعت ایهام به گونه ای دیگر ، استفاده کرده است.آری دفتر شعر آخر او ، حالا همه ی یادهای منتشر نشده و خاطره ی لحظه های تابناکی است که خوانندگان شعرهای او ، به روزگاران ، بر دلشان کتابت کرده اند ، به آرامی ، در خلوت ها و در اشک ها.
دیگر چه می شود گفت جز همان بهت و سکوت و حس دریغ ، که بر پیشانی و پلک صاحبان این عزا ـ همه ی جوانان و مردم هنر دوست ایران ـ یا چین انداخته یا نمی از گریه ریخته.
اینک گوهری از کتاب تازه ی او : دستور زبان عشق
دست عشق از دامن دل دور باد!