شاید کمی بترسی و ممکن است غبار اندوه بر پارچه ی ظریف روحت بنشیند یا حال دیگری که من نمی دانم . فکر نمی کنی بشود این چهره ی فربه و سیاه یا تند و شعله ور را ، آری حتی همین تجلی را آرام ، زندگی بخش و زیبا نگاه کرد ؟
آیا نمی شود از هیمنه ی این هجوم نزدیک ، به ساحل امنی راه برد ؟
می شود آیا به دلهره ی انتظاری رسید و الطاف لطیف باران را مشتاق بود و به ترنم نوازش انگشتانی دل خوش بود که تا دقایقی دیگر روی شیشه ی آن پنجره ، گیتار می زند ؟
این موسیقی ، همان آرامش گم کرده است که تو توانسته ای از کوه زشت پیکر ِ پر صخره ، به تور قالب های قشنگ ذهنت ، طلا گونه صید کنی .
و این هنر ، تنها از آنِ کاوشگرانی است که در پیچ و تاب زمخت و بی رحم ِ سنگ ها ، رویای به بر کشیدن ِ ناب ترین ارمغان های خدا را یافته اند.
**
پی نوشت :
راستش ، از شما چه پنهان ، من این جور نگاه کردن را از کتاب های خوب در زمینه ی روان شناسی شادکامی و موفقیت به دست آورده ام . من خیلی خوش اقبال بودم که در بازار شلوغ این جور کتاب ها ، با بهترینشان آشنا شدم و همه را خوب خواندم . حالا زندگی بهتری دارم که مدیون مطالعه ی آن کتاب هاست . کاش جامعه ی کتاب نخوان ِ ما ، به شکلی در می یافت و باور می کرد که کتاب خوب و مطالعه ، او را به هر چیزی که بخواهد می رساند ، حتی به چیزهایی که هرگز در فکرش هم نمی گنجید ... .
پی ِ پی نوشت (!) :
چه ایرادی دارد؟ بگذار نام چند تا از این کتاب ها را به رسم قدرشناسی هم که شده و برای مراجعه ی دوستانم بگویم : چهار اثر از فلورانس اسکاول شین( ترجمه گیتی خوشدل)، به سوی کامیابی ( آنتونی رابینز - ترجمه مجردزاده کرمانی )، دولت و فرزانگی ( مارک فیشر- ترجمه گیتی خوشدل)
خدای من ، احساس نسیم روی گونه های من است وقتی که چشم هایم را بسته باشم و به بوسه هایش به روی گونه هایم دل داده باشم
خدای من ، سبز کمرنگ و بوی آرم طالبی است
خدای من ، حریر یکدستی است که نگاه من ، روی خشونت اشیا کشیده است و این گونه از غریبی همه ی چیزها با ما آدمیان کاسته است
خدای من ، هر لحظه و هر بار به شکلی شبیه و دیده و گاه به رنگی ندیده و نو ، به من چشمک می زند و بندهای تکراری بی انتهای تباه کننده را از من باز می کند
خدای من ، دندانک های نوزاد است وقتی که دهان به گفتن چیزی باز کرده باشد و قند در دل مادر ، آب کند
خدای من ، نشستن کنار مادر است وقتی که پدر به سفری ابدی رفته است و مادر و من ، تنها شده ایم
خدای من ! ای همه ی تصویرهای تابناک و خیال های درخشان !
تو را به تمامی ستایش می کنم
و خداوند ، عشق را آفرید ...
روزگاری ، یك خدا
دلتنگ از این همه وقار و شكوه ، زیبایی
كه در پاك ترین حباب های صورتی انباشته بود
خود را نگاه كرد
گریست
و از شبنم روشن و دل انگیز چشم های خدا
انسان آفرید.
انسان بینا شد
و به مدد فانوس های عقل
پیشارو ، پشت سر و كرانه های اطراف را باز آفرید ، دید .
می شنید ، می چشید ، دست می كشید و می بویید
اما خدا
باز هم راضی نبود ، نمی خندید
خدا به دست هایش و به صورت ماه انسان ، باز هم نگریست
گویی انتظاری غریب
امیدی كم سو
به او وعده ای می داد و به انسان
كه هنوز هیچ نمی دانست
تا این كه شب شد
ستاره های كودك ، به سود سَحَر
یكی یكی به خواب می رفتند
حتی ماه هم كم كم داشت تنهایی خود را باور می كرد
تا این كه آن گل رویایی
آن فرزند در راه
كه در دل خدا پنهان مانده بود
لغزید ، پا به پا شد
و سرانجام به دنیا آمد .
لحظه ی شگفت انگیز و ناشناخته ای بود
وقتی كه فانوس های عقل ، دست های احساس گر ، بینی بوشناس و گوش های تیز و چشم های نافذ انسان
همه به یكباره و بی درنگ
از كار باز ماند
و خداوند ، مستی را آفرید
و در چشم های برّاق آدمی
لبخند خویش را فهمید
و خداوند ، عشق را آفرید
و در گلبرگ های شرمناك یكی گُل قرمز
به آدمی بخشید
و خداوند ، مستی را آفرید
و خداوند ، عشق را آفرید ...
**( برگرفته از كتاب " بُراده های آبی ماه " ، شعرها و نثرهای ادبی مصطفی پورنجاتی كه امسال منتشر شده است )
دوست می دارم واژه ها را اسیر قلم کنم و روی این سطرهای نقطه چین ، آزاد کنم
دوست می دارم بی اعتنا به قهر و مهر ، تن به گفتگو با " بوی باران " * بسپارم
می دانی ! من از پنجره ی این صفحه ها ، پرتوهای زرین آفتاب را به بر می کشم
جهان از روزنه ی نگاه همین نقطه ها و حرف هاست که به من چیزهایی یاد می دهد
زندگی ، از دالان درنگ روی جمله هاست که به من می رسد
با نوشتن ، آب می خورم . از نوشتن ، می نوشم . با نوشتن ، می بینم و تو را پیدا می کنم ... .
*" بوی باران " نام دفتری است از نوشته هایم که این متن کوتاه ، برگرفته از آن است .
شش آن ِ شعری
(شش شعر كوتاه )
۱)
نخی هستم که از سوزن حادثه ها رد شده ،
دوباره بافته می شوم .
حالا زره شده ام
اما هنوز
ناخن بلند ،
چشمم را زخمی می کند
۲)
خراج زمان را گرفتم
و وامش دادم .
بی حساب شده ایم
۳)
شعله یا بوته ی خار ؟
این بود پرسش وحی
از موسایی
که تا تیه ، برهنه آمده بود.
صاعقه همیشه هست
تو چرا باور می کنی : " لن ترانی "
۴)
خانه ی ما پُر از خورشید است
نزدیک نور می شویم
و می سوزیم
۵)
هسته ی گیلاس
لای دندان تمساح
همان گونه است :
مثنوی ، پیشاروی شب پره .
۶)
سُرب ِ برّاق نگاهش
بیهوده می خندید
و در آینه ای نامعلوم
عشق را پی می گرفت
به گمانم نام این شهر ، بار عاطفی شدیدا" مذهبی دارد و تا حد زیادی محیط محدود ( بسته ) فرهنگی را تداعی می کند .
کسانی که این نام را می شنوند و قمی نیستند ، تصور یک واتیکان اسلامی از آن دارند .
و چگونه می شوید اگر بشنوید که یک حلقه ی ادبی نوگرا - سنتی در یک عصر گرم تابستانی در این شهر برگزار شده و هم اصحاب ادب و هم مسئولان این شهر در آن گرد آمده اند و سخنان آنها ، حاکی از وجود انگیزه های بسیار جدی ادبی و فرهنگی در بین خواصش و شوق وافر و ذوق اصیل هنری در جوانانش بوده . در این حال ، چه حسی به خود می گیرید ؟
بیایید چند لحظه در فضای این اولین برنامه ی « حلقه ی ادبی فیض » باشیم .
مکان : یک سفره خانه ی سنتی که دیوارهایش با تابلوهای نقاشی با تکنیک رنگ و روغن و سبک های متفاوت ( نمی دانم . شاید پست مدرنیستی ) تزیین شده ، تخت های چوبی فرش شده و چند صندلی ، جای نشستن میهمان هاست و چراغ های آویز کروی شکل ، نور ملایمی به فضا بخشیده .
دعوت نامه ی این حلقه ی ادبی ، سخن از ضرورت های توجه خاص به ادبیات دارد ، زیرا - چنان که در متن آن نوشته - ادبیات ، توانایی دارد که زمینه ی روحی و ذهنی جامعه را برای هرگونه پیشرفتی در هر شاخه ای از علوم انسانی و تجربی فراهم کند . در فهرست برنامه ها هم ، دو سخنرانی بیست دقیقه ای درباره ی رابطه های ادبیات با زندگی و دین و دقایقی شعرخوانی گنجانده است .
راس ساعت دعوت ، چهار عصر سه شنبه ، بیستم شهریور با همسرم به سفره خانه می رویم . نشانه ها خبر می دهد که با برنامه ی تازه ای رو به روییم که پیش از این در شهر قم ، ندیده ایم . میهمان ها به تدریج می آیند . بعضی ها را می شناسم و بقیه را با معرفی مجری برنامه - که خود شاعر است و شعرها را خوب و قوی دکلمه می کند - می شناسم .
نیکان قمی ( فرماندار ) بنایی قمی ( نماینده استان در مجلس ) متقیان ( رئیس میراث فرهنگی استان ) مسئولان شاخص تر حاضر در حلقه هستند .
پیش از شروع برنامه ، سید ابوالقاسم حسینی ( ژرفا ) را با احمد شهدادی می بینم که بر یک تخت نشسته اند و با هم گپ می زنند .آنها سخنران های این جلسه ی فرهنگی اند .
حلقه ی ادبی فیض با تلاوت سوره ی عصر و قرائت غزلی از حافظ آغاز می شود .
احمد شهدادی ، اندیشه گر و شاعر ، که متاسفانه جامعه ی ادبی و فکری ما هم چندان او را نمی شناسد و او خود چنین خواسته ، نخستین سخنران است : رابطه ی ادبیات و زندگی .
او با چند مثال ساده و بیان نمونه های متعدد از رمان های مشهور جهانی قصد دارد نشان دهد که ادبیات ، مثل شعر و داستان ، چگونه با طبیعت انسانی سخن می گوید و زوایای نامکشوف و تاریک ذهن و جان او را به همگان نشان می دهد و تمایل به فراتر رفتن و تعالی و آرمان را به او می بخشد : ادبیات کمک می کند که بهتر زندگی کنیم . کثرت نام رمان هایی که لا به لای حرف هایش می گوید ، رغبت خاصی به من می دهد تا همه ی آنها را حتی برخی را برای بار دیگر ، بخوانم . آثاری از داستایوفسکی ، شکسپیر ، بالزاک ، ساراماگو ، دولت آبادی و ... .حرف های شهدادی با شور ویژه ای ادا می شود ولی محتوایش مثل خود ادبیات ، آرامبخش است . می گویند شهدادی شعرهای مدرن خیلی خوبی دارد ولی فعلا" که نخواسته آنها را چاپ کند .
سید ابوالقاسم حسینی ( ژرفا ) از پیشکسوت های ادبی شهر است که برای آموزش نویسندگی به طلبه ها کتاب درسی تالیف کرده : بر بال قلم . او میانسال است و موضوع صحبتش هرچند به ظاهر ، تازگی ندارد اما او از دریچه ی بحث انگیز و روشن فکرانه ای به رابطه ی ادبیات و دین نگاه می کند .
ژرفا در لباس یک سید روحانی این پیش فرض را از ذهنمان پاک کرد که می خواهد در باب جنبه های ادبی متون دینی یا عنایت دین اسلام به هنر سخن بگوید.
او به مضمون عمیق و در عین حال ناگفته ای اشاره کرد که بیان آن جسارت و ضمنا" - در شهر قم - اعتبار می خواهد : فروکاسته شدن ادبیات و هنر به ابزاری برای تبلیغ شعائر دینی .
بحث ژرفا این بود که هنر ، خود ، نفخه ای از خداست و دریغ که به وسیله ی کوچک و کم دامنه ای در جهت ادای کلمه های خاص دینی و اعتقادات محدود و جلوه های بیرونی دین ، تبدیل شده است . این باور ، مستقیما" هنرمندان و شاعران بلندمرتبه و حقیقی ایران را به محاق فراموشی در جامعه ی مومنان برده و نام هایی مانند فروغ فرخزاد ، اخوان ثالث ، شاملو ، دولت آبادی و ... را حذف کرده . ژرفا معتقد است باید با گام هایی بلند این گونه نگرش ها را از میان برداشت ، نگرش هایی که روزاروز ، فاصله ی میان دینداری و روشنفکری را بیشتر می کند .
بیشتر جذابیت این بخش حلقه ی ادبی ، شنیدن این صحبت ها از کسی است که سال ها نویسندگی را در حوزه ی علمیه ی قم تدریس کرده و برخاسته از متن روحانیت در شهر قم است .
او دست روی زخمی گذاشت که کهنه شده و البته در محافل دینی به درمان آن اشارتی نمی شده .
خانم میرعارفین و آقای میثم حمیدی ، دیگر شاعرانی بودند که اواسط برنامه ها شعر خوانی کردند .
متقیان ، رئیس میراث فرهنگی استان ، همه را برد به هفت هزار سال پیشینه ی تاریخی قم . و از لزوم آمیختن بحث های این حلقه با مسائل ساختاری و اجرایی - مثلا" در زمینه ی میراث فرهنگی - سخن گفت و پیشنهاد کرد برای پیوند خوردن این محفل ادبی با تاریخ طولانی قم ، مکان حلقه ی فیض ، یک جای باستانی و از میراث فرهنگی شهر باشد .
بعد هم فرماندار ، ایستاده ، میکروفون را به دست گرفت و از نسخه های خطی فارسی بسیار قدیمی و سابقه ی تاثیر قمی ها در تشیع مردمان سایر کشورها گفت .دلگرم کننده است فرماندار یک شهر ، این گونه دم از جنبه های ادبی و فرهنگی آن بزند و همه را دعوت کند که در مکان هایی مناسب تر ، محفل ادبی خود را برگزار کنند .
ما که هیجان زده شدیم .
چرخش خورشید و ماه ، گرد پیری بر او افشاند و ماند . رها ، افتاده ، از یاد رفته .
جهانگردی مشتاق بر آن صحرا گذشت . اما از سر پیكر بی قوارۀ تخته سنگ ، نگذشت . ایستاد و با چشمانی نافذ ، غرق اندیشه گشت . پس آنگاه دست به كار شد ، چادر كوچكی عَلَم كرد و تیغ باد و زوزۀ بیابان را به چیزی نگرفت . جهانگرد ، جادوگر هم بود . اما جادویش ، نه ورد داشت و نه فوت . افسون مَرد ، میخی بود و تیشه ای . از صبح سپید تا غروب سرمه ای ، جهانگرد ، جادوگری می كرد و تن عریان تخته سنگ را می كاوید . او جادوگر بود اما كاوشگر نبود ، خود می دانست كه چه می خواهد و گمشده اش چیست . او به دنبال طلا نبود حتی او دل سنگ را نمی شكافت تا به كاسه ، كوزه های باستانی برسد و مقبرۀ تاریخ را نبش كند . جادوی او ، تیشه و میخ پیكرتراشان بود . او ، یك مجسمه ساز بود .
با خود گفته بود كه از پوست تیرۀ این سنگ مرده ، باید رد شد و به آن زنده خوش بود كه زیر آوار و فشار قرن ها ، هنوز نمرده . آری او ، انحنا و كش و قوس اندام الهه ای را دیده بود كه مدفون مانده بود .
گذشت و گذشت و اندك اندك ، حاشیه های زائد سنگ ، پیراسته شد . آرام آرام و ضربه ضربه ، پیچ و خم كرشمۀ اندام الهه از دل سنگ ، سر كشید . راه راه ناز و خطوط نامرئی بدنش ، نَفس كشید و به چشم آمد و این گونه ، الهه رویید .
الهه ای كه حالا ، قرن هاست تماشاگه چشمان درخشانی شده كه از حیرت و شگفتی ، از دستان معجزه ساز پیكرتراش ، سراغ نمی گیرد ... .
و این حكایت ماست . تو و من كه زیر ضربه های گَه تند و گهی ملایم ایام ، از خوب و از بد ، تیز و برّان و تلخ ، دیگر لطیف و چشمگیر شده ایم ؛ از سنگ خاموش و سخت دیروز ، حالا الهه شده ایم به دستان آفرینشگر خدا ؛ خدای هنرمند دنیا .
مجوز ورود به قلب شما را نداشتیم
و مَجاز و استعاره و ایهام و و اج آرایی
تدابیری بی ادبانه
برای دلبری بود
چه می شود کرد.
کسی باید برای تعویض مهتابی های سوخته
پیش قدم شود
و انگشت اتهام ماه را
به چیزی نگیرد
کارش را بکند و خانه ی ناشناس را
به مقصد منتظری دیگر
ترک کند.
همراهانم !
پرواز بعد دیر می شود
و خانه ای دیگر
در شهری دیگر
دنیایی دیگر
(این شعر را اول همین ماه نوشته ام )
سلام . یک دفتر دیگر به پیشخان بلاگفا آمد : از شما چه پنهان . به شیوه ی رایج نه قصد دارم که
ضرورتش را بنویسم و نه حسن و هنر احتمالی اش را . نام بلاگ گویاتر است . امیدوارم از
خواندنش لذت ببرید . برای شروع از دوست داشتنی ترین هایم برایتان چند پیشکش آورده ام :
چند خط شعر . اولی تازه تر است و ماه قبل امسال نوشته ام و دومی و سومی از دفتر شهریور
پارسال است . تا چه قبول افتد و چه در نظر آید ... .
مصطفی پورنجاتی
***
گهگاه شعر ...
یا
یك فنجان واژه
***
یك دست ، استكان چای و یك دست ، چند كتاب .
این تصویر صبحگاهی یك ویراستار است ، اینجا.
شعر ، روح كلمه هاست . هستی فكر و نگاه جان
به خرده پول هایی كه سیاهند
یا قلب
یا گران .
و چای ، استكانی پر از مساعدت برای تن ، بستر نرم برای روان .
یك دست ، چای و یك دست كتاب
و بشر
بی شعر و بی طعام
چیست جز نی خشكیده ای
كه نه به كار خواندن می آید و نه به كار خط
خود را نگاه می كنم
در دایرۀ عینك برّاق آقای ویراستار كه من باشم .
پگاه سالمی است
با هوای ملایمی كه از هیجان بادهای گیج
مصون مانده .
پس می نویسم .
سالگرد
در متن جریان ملتهب آب راه
وقتی موجك ها به هم بَر می آمدند
تو
_ ماهی باردار _
باله های طلایی عاطفه ام را محو ماندی
پس آن گاه رویاندی
آن نوزادان ماهی را كه در بر داشتی
از آن پس ، جشن تولد هر سالۀ اطفال
وقتی نبود جز
لحظۀ طغیان موج ها
بر بستر آب راه .
ترانۀ بی نام
تصمیم گرفته ام
كه رنگدانه های غزلواره های دفتر خیس شعرم را
به شما پیشكش كنم
و بگویم از پرندگان نوازش
كه بر چشم های تو عبور می كنند
و از عكس بال های گشودۀ خویش
برجفت مردمك های روشن تو
نگاه كنان رد می شوند...
من در كنار ضمیر صمیمی نام تو هستم
كه بلند نیست
بالا نیست
اما نزدیك است : " تو "
من
تكرار غزلوارۀ موزون لب های شعر تواَم .